سلنای 5 و نیم ساله ی من
سلام عشقم دختر زیبام دخترم الان که وارد وبلاگت شدم دیدم که آخرین بار سه سالگیت برات از دلم نوشتم و واقعا ناراحت شدم و حیف و حیف و صد حیف
اما سعی میکنم تاجایی که یادم میاد از لحظات شیرین باتو بودن تو این دوسال بگم .....
نمیدونم از آخر بگم که دخترنازنینم پا به آغاز عرصه دانش و علم گزاشته و رفته پیش دبستانی و روز به روز شاهد یادگرفتن چیزای جدیدش هستم .یا اینکه از اون سه سالگی تاحالا بگم که لحظه لحظه بزرگ و خانم تر میشدی و بیشتر احساس میکردم داری همدمم میشی...
الان که تو دختر خوشگلم همچنان درحال سوال کردن هستی و با این تفاوت که سوالاتت پخته تر شده و منتظر جوابهای صادقانه تر و دقیق تر هستی و بجای چراچراچرا کردن سوالات زنجیره وار میپرسی
مثلا درجواب این سوالات که میپرسی کجا داریم میریم/ من میگم خونه خاله مهدیه /تو دیگه نمیگی چرا/ بلکه میگی که باخاله باشی منم باهستی؟ یا/ که بریم اونجا تو با خاله به کارها و صحبت هاتون برسید ماهم بازی ؟ و همینچور سوالاته ادامه دار...
الان همچنان به من وابستگی زیادی داری اما دیگه مدرسه و خونه خاله ها و..... بخوبی میمونی و مطمین هستی که من برمیگردم
اما من رو واقعا دوست داری و خوشحالی من برات مهمه حتی بشتر از بابا و هرکس دیگه اما بازم به پای عشق من به تو نمیرسه که دنیای منی
گاهی دلت از تنهایی میگیره میکی ی خواهر(فقط خواهر مبادا پسر باشه)بیار که سرپیری کمک حالت باشه و وقتی من میگم تو هستی... میگی خوب کمک حال من باشه / خلاصه من نمی خوام برای تو هوو بیارم و مطمینم که تو هم اینرو نمی خواد این صحبت ها هم گاهی که دیگران رو میبینی که دوتا بچه هستن تو سرت می افته اما میدونم که تو از ته دلت نمیگی.
سلنای نازم من ایمان دارم که با اومدن بچه دوم دیگه تمامی توجه خانواده و اطرافیان به اون میره و ناخودآگاه دیگه نمیشه تمام وقت و انرژی رو برای تو گزاشت و از طرفی محاله بشه صد در صد عدالت رو بین بچه ها رعایت کرد ..مثلا کل کارهایی که برای بچه اول انجام دادیم حتی مثلا عکس هایی که گرفتیم رو برای بچه دوم انجام داد یا برعکس عدم حساسیت که روی بچه دوم داریم رو و باعث میشه مستقل تر و خودساخته تر بشه رو به بچه اول برگردوند
خلاصه خیلی موارد ریز و درشت هست که نمیشه برای هردو به یک اندازه وقت و هزینه و انرژی صرف کرد
اینه که ترجیح میدم تمام توان و انرژی و .... برای تو بزارم و درآینده هم راحتتر باشی و انشااله آینده بهتری نصیبت بشه
اینم عقیده منه و نظر هرکسی یچیزیه امامطمئن هستم تو هم اینو نمیخوای
دختر عزیزم الان که دوماهه تو مدرسه سیمای فرشتگان پیش دبستانی ات رو شروع کردی من از مدرسه و از تو و از معلمتون خیلی راضی هستم
تو مدرسه رو خیلی دوست داری . هرروز چیزای جدید یاد میگیری. زبان .چرتکه. رباتیک. ورزش. شنا .نحوه نوشتن. شمارش اعداد. قرآن. شعر و....
تو دوستای جدید پیدا کردی بعضی هاشونو خیلی دوست داری اما با یکی از همکلاسی هات به اسم مهنیا یکم گاها پیش میاد که مشکل داشته باشی مثلا ناراحت میشی میگی مهنیا بشکون میگیریه یا بدرفتاری میکنه ... و معلمتون هم میگه که تو رو مهنیا حساس هستی و گرنه اون قصد اذیت نداره و قصد بازی کردن و شوخی کردن باهات رو داره خلاصه من خیلی از اینکه اذیت میشی ناراحتم و سعی میکنم بیشتر به خودت بسپارم تا بااین مسئله کنار بیای و مشکلت رو حل کنی. البته میدونم که اون یکم بازیرکی قصد اذیت تو هم داره گاهی چون بهش اجازه نمیدی منو بغل کنه چون تو روی من و وسایلت حساس هستی
اما بچه های دیگه و محیط مدرسه رو خیلی دوست داری و همینطور کلاس شنای مدرسه ات رو که تو این یکماهی که شروع کردی پادوچرخه و کرال پشت رو درحد متوسط خوب بلدهستی اما من مجبورم ی وقفه چندماهه بندازم و فعلا تصمیم دارم کلاس ژیمناستیک بزارمت تا یکم بدنت تعادل و نرمی پیدا کنه و دوباره بزارمت کلاس شنا
همینطور موسیقی ای که میری بلز رو توش پیشرفت زیادی تو این چندماه کردی و معلم موسیقی ات رو خیلی دوست داری شعرهای ترن . آدم برفی. دینگ دینگ دنگ و.... خیلی راحت بابلز میزنی و خیلی خوب نت اونها یادت میمونه .
تولد هایی که تو این چند سال برات گرفتیم تو خونه خودمون مامان مهرخ و مهسا اینا رو گفتیم و هرسال ی تولد هم خونه مامانی و یاخاله فاطمه برات گرفتیم
تو تولدهات رو خیلی دوست داری و از کادوهات حسابی هیچان زده میشی الان دیگه برعکس سه سالگی که لباس دوست داشتی الان اسباب بازی و خصوصا عروسک دوست داری و البته عروسک های گرون که بعضی هاشون به قیمت یکماه حقوق باباست... چون تو این برهه از زمان که برات این نوشته رو مینویسم دلار بشدت بخاطر مسایل سیاسی گرون شد
تو البته اسباب بازی و عروسک های زیادی داری که یکی از اونها رو به اسم بی بی آنابل با کمک پول هایی که خودت چمع کردی خریدی
به وسایلت وابستگی زیادی داری و اجازه نمیدی هرکسی به اونها دست بزنه مگر هستی یا کسی که خودت دوست داشته باشی
تو تابستون کلاس نمایش خلاق میرفتی که بیشتر بازی کردن با بچه ها بود و اونم خیلی دوست داشتی و کلن محیط هایی که با بچه هاو دوستات هستی و یا مهمونی ها رو خیلی دوست داری
الان دختر خوشگلم و شیرین زبونم همینجوری از زبونت عسل میباره و برای همه صحبت های شیرین میکنی والبته خصوصیات اعلب خانم هاست که از همصحبتی با دیگران لذت میبرند
دختر نازم تو شب ها تو اتاق خودت کنار بیبی آنابل میخوابی و یا برات ی قصه میخونم یا قصه لند رو گوش میدی.
دختر تمیز و مرتب و منظمی هستی مسواکت رو خوب میزنی. اتاقت رو بخوبی مرتب میکنی.خصوصا کشو لباس هاتو خوب مرتب میکنی و لباس هاشو تا میکنی و لباس های مهمونی ات رو به جالباسی کمدت آویزون میکنی. بلند سلام میکنی. هیچوقت حرف بد نزدی با اینکه ممکنه تو مدرسه یا جایی شنیده باشی.

همینطور که از ابتدایی ترین ماههای عمرت با لباسهای من آشنا شدی همچنان بعد از گذشت 5 سال با لباسهای من زندگی میکنی و الان دیگه پخته تر لباس هام رو باهم ست میکنی و حتما مانتو های مهمونی ام رو انتخاب میکنی با روسری هایی که با اون مانتو ست بشه و بعد مشغول خاله بازی باهمدیگه میشیم

تولد سی سالگی من که همیشه فکر میکردم وای سی سالگی یعنی خیلی بزرگ... اما درکمال ناباوری میبینم که خیلی زود به این سن رسیدم و حس میکنم از زمانم باید بیشتر از اینها لذت میبردم البته از زمان قبل تولد تو
تغییر و تحول زیادی تو خودم دیدم بعد سی سالگی و دیدم به دنیا عوض شد و بیشتر خدارو شاکر هستم

عروسی پسرخاله ات با هستی کوچولو راستی تو این چند وقت که وبلاگت رو آپ نکردم هانیتا خواهر هستی و دخترخاله جدیدت بدنیا اومد و از اونوقت روابط تو باهستی بهتر شد


آب بازی

منچ بازی با کادو جشن شکوفه های پیش دبستانی سال 1397

دوچرخه بازی دشت نور شمال تابستان 97



آشپزی پا به پای من و میل کردن دسترنج خودت بعنوان ناهار همزمان تلفنی صحبت کردن باهستی تابستان 97

بازی با ژل جادویی

آرایش کردن بنده و درست کردن موهام

آرایش خودت فکر کنم سال 95 بوده اینجا

این نقاشی سال 96 بودع قبل از پیش دبستان و نقاشی های پایین بعد از یکماه پیش دبستان رفتن بوده کهبه سرعت پیشرفت کرده دختر نازم



لیلیپوت که تو عاشقش بودی و هروقت میرفتیم فقط 90 درصد وقتت رو تو غرفه خاله بازی بازی میکردی
نقاشی هایی که هرروز پیشرفت میکنن

مهمانی

باغ کرج سال 96

پالادیوم سال 95

باشگاه سال 95
ت
نوروز 96 پارک آب و آتش

زمستان 95 پارک مورد علاقه بابا

برف بازی سال 96 در پارک سرکوچه که تو هر روز حدود 3 ساعت اونجا بازی کردی تا بزرگ شدی و اونجا کلی دوست های خوب داری ترلان. شایلین. آمیتیس ها. ستایش .نهال.پارمیس و...
این چند تاعکس از بازی های کودکی و فعالیت هایی که انجام میدادی برای یادگاری که بعد ها بادیدنش لذت ببری

بازی در مهدکودک سال 96

جشن نوروز 96 در مهدکودک
بهمدت 6 ماه گزاشتمت مهد کودک تا سرکار برم اما درآخر بعد از 2 ماه سرکاررفتن مجدد دوام نیاوردم و مجددا کار رو رها کردم و تو خونه پیشت موندم


در آذرماه سال 96 سه روز با مامانی به ترکیه رفتم و تو رو خونه مامان مهرخ و مهسا گزاشتم وقتی برگشتم برای اینکه خیلی دلتنگ هم بودیم با کلی سوغاتی و کادو های رویایی که دوست داشتی خوشحالت کردم



دوتا عکس بالا بانیکی هست که نوروز 96 تو تبریز برای چهلم فوت مادربزرگ بابا رفته بودیم و عکس پایین خونه مامان مهر خ



نوروز 97 خونه مامان مهرخ


مهمونی افطاری ماه رمضان سال 97 شرکت بابا

صبحانه باباپز روزهای تعطیل

نامزدی پسردایی جان تابستان 97


تولد 3 سالگی سال 95






تولد 4سالگی و عکسهای آتلیه که ببرای نوروز96 گرفتیم





تولد 5سالیگی تابستان97

پارک آب و آتش تابستان 97




مسافرت سیاحتی به وان ترکیه تابستان 97


جشن عاطفه ها ورود به پیش دبستان سیمای فرشتگان مهر 97





بازی ها و فعالیت های پیش دبستان

کلاس شنا در پیش دبستان


سلنای 5 و نیم ساله ی من 


